کلوپ جوانان افغان
افغانستان وطنم من دوست دارم / جان خود رو برایت میگذارم

لوگو

انجمن افغانیان
من یک افغانی ام

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

گذشته "وطنی"...

در ادامه ی مطلب



از پله آرزوهایت که سُر بخوری پایین، می نشینی کنجی و از پشت پرده دل آنسوی تر نگاه می کنی، خواهی دید کودکی ات را که دستانش را در شن و ماسه سرنوشت فرو کرده و سرازیر می شوند مورچه های سیاه تقدیر از پیشانی ات ، انگار تو نردبان شده ای برای قاه قاه مورچگان... گم می شوی در گامهایشان، یکی می شوی آهسته آهسته... می روی به دالانهای طولانی و تاریک... زیر زمین، به اعماق خاک... می شنوی
پچ پچ آب را و خواهی دید حتی تکان خوردنک های جوانه هایی که شوق به آفتاب رسیدن در آنها شده بزرگترین "کاشِ" بودنشان... اگر آرام بگیری، لحظه ای صبر داشته باشی، شاید که از این رویایِ مورچه ای بیرون نیایی و کابوس " آدم بودن" باز تو را در خود غرق نکند.

کودکان پر از شیطنت هستند، مورچه بودن، کوچک و سیاه بودن در جهان بینی کودک نمی گنجد... کودکان آرزوی " بزرگ شدن" را دارند و کارهای بزرگ کردن... اسلحه به دست گرفتن و به هر طرف " هستی" شلیک کردن... "باد سرنوشت" را به غبغبه انداختن و حس "بزرگ منشی" را در خود پرورش دادن... مورچه بودن یعنی یک کارگر، کوچک و زحمتکش... مورچه هیچوقت بزرگ منشی نداشته در این دورِ زمانه.

کودکی مملوء است از تکرارهای ممتد در آیینه واری زندگی... اگر روزی این تکرار به سادگی، بی دلیل محو شود، به راحتی پذیرا هستند... کودکی پر است از امیدهای لایتناهی... انگار اعتقاد به زمان اسیرشان نکرده... اندیشه هاشان فقط درگیر اکنونی خنده و شیطنت است... رها از هرچه بازگشت و از هرچه رفتن.... سرشار از باور... حتی پرواز نابهنگام فاخته ای نمیشود غم درونشان... ایمان به آمدن ها دارند.

امروز گاه به این می اندیشی که " بازگشت" در همان نقطه " محو" آغاز می شود... یک آغاز محوگونه... اما آدم بزرگها از محو شدن هراس دارند... و دل خوش نمی کنند به آغازهایی دیگر و دیگر... بازگشت، گذشته و زمانهای از دست رفته وقتی تجمع کنند در ذهن آدمی، همه چیز با هم یکی می شود و حتی کوچکترین حادثه ای بی معنی، میشود تفسیری از تمام معنا ها... گذشته پر است از گریختن ها و سر را در چاههای عمیق خاطره کردنها... مثلاً آن سوی ترِ نه چندان دور، بلوغ سرک کشیده از آن سوی چشمهای کنجکاو زندگی، سرخ گونه ریز ریز شده در عطر برنج خوش بوی مادربزرگ و بازیگوشی های دختری سبز چشم، در لقمه ای نان و پنیر شده است لذت دهان پدر... بارها سفره خانه رنگین بوده از سفیدی گیسوان مادر، نگاههای دزدانه برادر به دختر همسایه و عشق های پاک جوانی... بعد کمی آنطرفتر پدر تمام خمیده گی اش را در دانه های تسبیح زمزمه می کند و خنده های تو می شود امید فرداهایش... اگر کمی باز دست فروتر کنی در بغچه خاطرات، بوی عطر گل محمدی در چای صبحانه مشامت را قلقلک می دهد و تو تمام دخترانگی و طنازیت را در طنابی سفید صد بار، هزار بار جست و خیز می کنی و می شوی سرشار از شوق زندگی.

افسوس... زمان می گذرد و همه چیز پنهان می شود در پستوی نمناک ذهن... سفر به این سوی ترها می شود دغدغه ای تازه... می رسی به اینجا که هم اکنون هستی و تنفس می کنی هوایش را... کوله بار " اندیشه ات "را به تاراج می برند... این رسم میزبانی این دیار است... حتی اگر چنگ در خاک - خاک این سرزمین بیندازی و با هر مورچه اش هزار بار کوچک و کوچکتر شوی... تو در این دیار هیچ گذشته ای نداری، به تو داده نشده است خاطرات سرزمین مادری... همین است که خاک اینجا تو را پذیرا نیست و گلهایش عطر دیدگانت نمی شود...

این خاک فقط انسانهایی با خاطره ای " وطنی" را می پذیرد... اینجا باید ذهنت در زیر رگبار له شده باشد و چشمانت را بارها در " جوی خون" شسته باشی... مشتهایت حداقل یک بار بالا رفته باشد تا شور " مذهبی، دینی، خدایی ات" کاشانه و خانهء "حزب و سیاستی" را آب و نانی بوده باشد... باید هزار سال برای دیگران زندگی کرده باشی تا دست " نجات دهنده ای " سرت را ترحم گونه نوازشی کرده باشد... باید به بهای " بهشت و باغهای تاکش،حوریان زیبا رویش" یتیم شده باشی صد بار و ایمان داشته باشی به نزول پی در پی آیه های " خدا پسندانه"... معجون " بی دیانتی" باید در رگ - رگ تو تزریق شده باشد... اینجا نباید از نسل کوه باشی، باید تکلم کنی با زبان" از خود بهتران"... سرخ کنی گیسوانت را در " زمزم" حنای خون آلود این سرزمین و پاهایت جرینگ - جرینگ برقصد در زنجیر لذت " وارثان شرم"... باید " خود فروش " و زاری گویِ نگاه "بیگانه" باشی تا شاید دیوارهای کوتاه احساس این سرزمین قبول کند که در آنها دفن شوی و "کوههایی" که تا دیروز مثل طلا فروخته می شدند، سنگ قبرت شوند و آنقدر "هم نوع ات" را از پشت خنجربزنی تا مدال " قهرمان بودن" و " فرزند ملت بودن" را به تو هدیه دهند؛ و تو" هویت به تاراج رفته ات" را بر دوش بگیری و شیون کنی از پشت این " پهلوان جسد" تا ارزش گمشده ات را پیدا کنی در کنایه روزمره زندگی اینجایی، شاید که آنگاه سالها " تبعید اجباری ات" نشود خیانت به این دیار پر از خیانتهای " غیرت و ناموس"... با تمام این حرفها در نهایت امر، نه تنها گذشته که آینده نیز کور سویی می شود که آن دور دستها خودنمایی می کند... و تو در طلاتم لحظات کنونی سرنوشت غرق می شوی، بدون آنکه حسی تو را درک کند و آن " دستهای نجات دهنده" پاسخ گوی نیاز به همدردی و همدمی تو شوند... در این دیار مرسوم همیشگی شده سعی در فرو کردن هرچه بیشتر یکدیگر در زیر خاک - خاشاک و غبار " بی اعتمادی ها".

دراین سرزمین که روزی عشق بودن در آن، زیستن در آن، تار و پودت شده بود، همه جا دیوار کشیده اند مبادا که بنگری، جستجو کنی، بپرسی و یا حتی بنشینی روی تکه سنگی سفت و فقط به آمدنها و رفتن ها خیره - خیره نگاه کنی... آنسوی دیوارها " شهوت زندگی" طغیان می کند... و اگر حتی به رسم کودکی هایت بخواهی خط - خط کنی این سر به فلک کشیدگی سیمانی کوچه و خیابانهای مرز و بوم مادریت را، تا مشق زندگی تمرین کنی، تکه تکه ات خواهند کرد و مرگ تو گمنام تر از خودت سرگردان شعارهای فریبنده " انسوی دیواری ها" خواهد شد و حتی "چشم آبی های آبهای آرام" اشکی نخواهند ریخت و "سیاه موهای اقلیم پدری" مرگت را سوگواری نخواهند کرد... این سرزمین سالهاست " بی عاطفه" شده و مقابل چشمانت پرده های کدر و سیاه می کشند... هر روز آویخته می شوی مثل تکه پارچه ای روی بندهای قضاوتهای ظالمانه و آنقدر پس و پیش ات می زنند و درهم و بر هم ات می کنند که بغض می شود همدم گلویت... بعد سالهای سال تو می شوی همدم بغض..

این دیار و مردمش عجیب ظالمانه در تو نیش می زنند و قاه قاه می خندند از اندوه تو، از رنج تو... بی دلیل نیست که خدا هیچکس را اینجا دوست ندارد و هر روزش مصیبتی است بدتر از دیروز... بی جهت نیست که اینجا انسان خون انسان را می ریزد و بعد مرگ می شود تیتر نو هر فردایی، نان هر سفره ای و مردن همچون روزمرگی ها، خودمانی هرمنزلی.

آبرو مثل آب به فروش میرسد و بعد جرعه - جرعه در خیابانهای پر از قیل و قال به خورد مردم داده می شود تا غیرت " وطنی" همراه با معجونی از "غرور" و" مردانگی" اینجایی، شود گرسنگی کودکان پا برهنه ای که گدایان رویاهای کوچکشان هستند، شود عفت دخترانی که می فروشند بکارت معصومشان را، تا که عیش و نوش بزم تمام " این کلان مردان دلاور سرزمین شیران و دلیران" سرخ تر کند گیسوان پراکنده در بادشان را.

کودکان اینجا بزرگ منش نیستند... شاید در این دیار "قحطی" آمده باشد، مثل ایامهای پیشین... قحطی " عاطفه" و طاعون " جور و ستم" همه جا را فرا گرفته بود و هنوز که هنوز است بوی متعفنش از گوشه گوشه این دیار به مشام می رسد...آرزوی بزرگ منشی را هم نمی شود در نگاههای اندوهگین یافت... اینجا مردمش همه غمگین و ماتم زده هستند... حتی ماتم زده ظلم های کوچکشان که چون ماری در آستین یکدیگر پرورش می دهند... اینجا هر " سلامی" تیغ تیزی میشود که فرداهایی بر کمرت فرود خواهد آمد و هر لبخند مهربانی تمام " انسانیت ات" را خاکستری می کند و بعد چون "تبعیدی به مرگ" در کوره های حسادت زنده - زنده به کام مرگ می روی.. در این سرزمین در نهان هر کسی " شیطانی " نهفته است و بعد به همین سادگی کودکانش مورچه های کوچکی هستند که حتی در عمق خاک له می شوند و نابود... وقتی در عمق خاک هم در پی نیست کردن ات هستند دیگر حتی روسری آبی رنگ ات نمیشود زینت کوچه های بی رنگ این دیار، جایی که زمانی می خواستی ردپایت ماندگارترین شود.

پر از پراکندگی هستی و سرت پر شده از این همه طفره رفتن زمان، هرج و مرج های سیاه... در اینجا نمی شود تمرکز کرد، اینجا تمرکز یعنی گناه... باید پراکنده شوی، و بعد تمام عمر سرگردانِ جمع کردن تکه – تکهء وجودت، اندیشه ات و افکارت باشی. در این پراکندگی ها و روز هایی که گاه به اندازه خمیازه مرگ دردناک و سوزان هستند، تنها دلخوشی ات میشود شمردن دانه - دانهء نخستین انارهای پاییزی... انارک غات می خورد، عشوه می کند سرخی اش را و قلقلک می دهد کف دستانت را... تمام خطوط دستانت را طی می کند، " سرنوشت بین" می شود و بعد آهسته آهسته در گوشه انگشتانت جای میگیرد ... انارک دیگری سرازیر می شود، همان مسیر ، همان عشوه های سرخ که بوی " بهشت" را به تمام روح و جانت منتقل می کند... اما حتی این انارکها نمی توانند کاهش دهند در تو این پراکندگی های "اینجایی" را و آغاز اندوه " پاییزی" را.

گذشته " وطنی" که در تقدیرت نباشد آنگاه سست می شوی. ... وجودت، روح و حتی رگ – رگ انگشتانت همه با تو یکجا سست می شوند... شاید گیر و دار سرنوشت با تو، تو با سرنوشت همه چیز را به یکباره چنین دگرگون کرده است... روزهایت یکی پس از دیگری می گذرند و بیهوده گی لحظه ها را حس میکنی از درو دیوار چهار دیواری که حتی پنجره هایش آخرین اشعه خورشید را از تو دریغ می کنند... بعد این آرزوی کوچک در تو موریانه می شود که گاهی فقط چون پرده سفیدی گلدار، ازپنجره آویزان شوی و به سادگی پهن کردن رخت های شسته روی طنابهای مسی خیره خیره نگاه کنی و آهسته بخزی به کنجی، حشره وار تر از همیشه؛ تا مبادا صدای قاه قاه کوچک خنده هایت شود طناب دار قضا و قدرهایی... مبادا نگاه سبزت به جهان، شود همجنس کوریهای امروزی... خزیدن در کنجی تاریک و گاه عاری از هرگونه تفکر میشود مثل روزمره گی جارو کردن فرشی که پر است از خرده های نان و بعد مثل چکشی پی در پی می کوبد به روح و روان هرچه تنفسی که امید زنده ماندن در آن است... تمام این دغدغه ها را جرعه جرعه سبز در آبی جوش از تلخی زمان می نوشی تا گوارایی زندگی فراموشت نشود و شاید نه، تا زندگی گوارایی اش را از تو دریغ نکند.

و آنگاه در برگ ریزان تقدیر از پله های کودکی بالا می روی باز- هوس تکرار همیشه در آدمی است، اما دیگر دلت هوای سُر خوردن را در سر نمی پروراند... اینجا که هستی، تمام هم و غم ات می شود که "حال"، " گذشته ای" شود تا فرداهایت را پر از لبخند کند... این حس به تو اندکی شوق می دهد تا " واقعیتهای زندگی کنونی" از پا در نیاوردت و آن باور سالهای دور " استشمام هوای آرامش بخش سرزمین مادری" در تو کشته نشود... چرا که تنها دارایی ات از همه چیز در این سال های سیاه و سفید همین باور ساده، اما سراپا از " خوشبختی" بوده است.


درباره وبلاگ

باسلام !
به وبلاگ خودتون خوش امدید
امیدوارم که لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری کنید
و با نظرات خود معایب و محاسن را به ما اطلاع دهید تا
وبلاگ خوبی را به شما ارائه دهیم
mehdi0093@yahoo.com با تشکر
مدیر وبلاگ : محمد مهدی

چت روم

كد چت روم

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • این وبلاگ چطور بود؟





نویسندگان

افغانستان
www.parastoye_afghan@yahoo.com

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات