تبلیغات
کلوپ جوانان افغان - تویی که سرزمینت اینجا نیست!
کلوپ جوانان افغان
افغانستان وطنم من دوست دارم / جان خود رو برایت میگذارم

لوگو

انجمن افغانیان
من یک افغانی ام

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

تویی که سرزمین ات اینجا نیست

مگر می گذاشتند که این خیال زندگی اش را روشن و پرامید نگه بدارد؟ تو به هیچ سرزمینی تعلق نداری، چون که آواره ای. و هیچ سرزمینی هم به تو متعلق نیست



اینجا را کلیک کنید و این صفحه را به دوستان تان بفرستید;

"تویی که سرزمین ات اینجا نیست" نام داستان کوتایی ایست که در سال 2006 توسط آصف سلطانزاده نوشته و نشر گردید. حالا که این عنوان نام کتاب را بخود گرفته است، دیگر کتاب مذکور قبل از مطالعه مشهور و شناخته شده می باشد. مجموعه داستان های "تویی که سرزمین ات اینجا نیست"شامل هشت اثر داستان نویس چیره دست زبان فارسی آصف سلطانزاده است که اخیرا از طرف "موسسه انتشارات آگاه" در ایران توفیق چاپ یافته است.

در فهرست کتاب هم داستان "تویی که سزمین ات اینجا نیست" در ردیف اول قرار دارد که نکات چند را در باره این داستان لازم میدانم.

در باره کرکتر های داستان: در این داستان چهار کرکتر برجسته موجود است که توانایی بیشتر نویسنده را در ایجاد و پرورش کرکتر ها نشان میدهد. سردار آقا به گفته خواننده های داستان در افغانستان قهرمان داستان است که زندگی افغان ها را در ایران را تمثیل می کند. برجستگی، ظرافت در کردار و پندار سردار آقا به حدی است که خواننده ی که تا هنوز به ایران مسافرت نکرده اند، به آسانی با زندگی کارگر مهاجر افغان و برخورد نهاد های دولت ایران با مهاجرین افغان طوری آشنا می شود که گویا تازه از مسافرت ایران برگشته باشد. و مهمتر از همه پیامی روشنی را به افغان ها میدهد که "افغان" هر جا "افغان" است، زبان ، مذهب و پیوند های فکری و آیدیولوژیک نمی تواند عامل مهمتر از تعلقیت ملی اش باشد. چنانچه در صفحه 23 کتاب راوی داستان در یک مونولوگ با خود می گوید : " گفته بود آن جا نشد لیکن این جا هم سرزمین من است. تمام این کرة خاکی سرزمین من است. این جا نهال زندگی ام را می کارم تا برگ و بار بگیرد." و بعد نویسنده رشته سخن بدست گرفته روشن می سازد که: " مگر می گذاشتند که این خیال زندگی اش را روشن و پرامید نگه بدارد؟ تو به هیچ سرزمینی تعلق نداری، چون که آواره ای. و هیچ سرزمینی هم به تو متعلق نیست."1

کرکتر سردار آقا از آغاز کار تا ختم داستان، با صحنه ها، درامه ها و عملکردش به صفت کارگر معمولی در خیاطخانه، اشتراک در رای گیری با شناسنامه تزویری، در سفرش به مشهد مصایبی را که افغان مهاجر به آنها روبرو است به نمایش می گذارد.

جلد کتاب

کرکتر دومی کارفرما است که به مهارت ، تجارب کاری و صداقت سردار آقا احترام میگذارد و او را با قبول خطر استخدام می کند. زیرا او به چنین کارگر حرفه یی و ماهر ضرورت دارد. گرچه این کرکتر در قسمتی از داستان نقش دارد و با ترک نمودن سردار آقا از خیاطخانه ، نقش کرکتر کارفرما نیز ختم می شود. رویهمرفته نقش وی در نقطه اوج داستان و این که کارگاه وی زمینه یی صحنه های درامه گونه را حین بررسی تفتیش وزارت کار، مساعد کرده، ارزش این کرکتر را برجسته تر ساخته است. زیرا پیام های داستان مانند برخورد دولت ایران در مقابل مهاجر افغان، تبعیض جنون آمیز یک متفتش ایرانی نسبت افغان ها، قانون تبعیضی کار که فقط بخاطر ایجاد محدودیت های کاری به مهاجران افغان وضع شده بود و همچنان فاسد بودن کارمند دولت اسلامی که با گرفتن رشوه قانون را پامال می کند ، در این بخش داستان جا داده شده است.

کرکتر سومی بازرس وزارت کار است. این کرکتر که به اصطلاح عنصری از نظارت کننده های قانون جمهوری اسلامی است، ایرانی بودن را بالاتر از انسان بودن می پندارد. او در دیالوگش با کارفرما می گوید: "... لقمه را به دهن دیگران بگذاریم. چراغی را که در خانه رواست به مسجد حرام است."2

هنگامیکه کارفرما در دفاع از خود و سردارآقا با مفتش وزارت کار استلال می کند، مفتش می گوید: " یک زمانی جنگ بود، ما به آنها نیاز داشتیم. درست... ولی حالا که جنگ نیست و دیگر به آنها نیازی نیست، چرا فرصت های شغلی را از جوان های عزیز خود مان بگیریم؟" کار فرما اظهارات مفتش را به نامردی نسبت میدهد و مفتش بجواب می گوید: "دنیای امروز تجارت است و معامله، دنیای امروز همین را می گوید که اول باید به خانه فکر کرد و بعدا به همسایه و دیگران..." فکر میکنم این جمله مفتش که با تعصب و استفاده جویی گفته شده است، حقیقتی در آن نهفته است. در ایران و پاکستان این یک حقیقت است. باید چنین باشد. ولی در افغانستان این حقیقت کاملا برعکس است. حاکمان بیگانه پرست و آشناکش بیگانه پرور افغان اول به همسایه فکر می کنند و چراغ خانه را به مسجد می برند. خانه را آنقدر تاریک نگه میدارند که تفکیک خود و بیگانه در آن ناممکن باشد و مسجد را آنقدر چراغان می سازند که چشم ها را کور بسازد و مردم زندگی کورکورانه داشته باشند و تنها مسجد داران و مملکت داران صاحب چشم و چراغ دایمی باشند نه مسلمانان. (این حرف ها و برداشت های این قلم است، امید که آقای سلطان زاده در ایران یا افغانستان مجازات نشود).

حاکمان بیگانه پرست و خودستیز افغان به زیر پای کوچی های که از خاک پاکستان به افغانستان می آیند قالین عزت و آبروی ساکنان اصلی افغانستان را فرش می کنند.

از موضوع دور نرفته به کرکتر چهارمی میرسیم. آقا میرزا که با وساطت عباس آقا که نویسنده آنها را "تک و تکمار خوانده است، با سردار آقا "قهرمان داستان" معرفی می شود و در باره تهیه شناسنامه تزویری داخل معامله می شوند. جالبترین عملکرد این کرکتر اینست که او سردار آقا را به دادن رای به کاندید ریاست جمهوری تشویق می کند. در این جا نویسنده پیام قوی سیاسی دارد. اتباع افغانستان با اسناد تابعیت اصلی شان نتوانسته اند تا آنوقت حق رای داشته باشند، ولی سردار آقا در خارج بار نخست به جای صندوق رای می رود تا به رییس جمهوری رای بدهد که ظلم و استبداد بر مهاجرین افغان در ایران کمتر شود.

نامگذاری کرکتر ها بسیار جالب و مناسب است. چقدر جالب است زمانی که سردار آقای افغانستانی نام ایرانی اختیار می کند و گرگین می شود . گرچه تقبل این نام برایش بار سنگین است، ولی بعد از زیارت مشهد گاهی هم احساس غرور شهروندی می کند ولی این احساسات کاذب بعد از مشاعده تصویری در زیر شیشه میز افسر انتظامی خاتمه می یابد و جام تلخ جرم گرگین بودن را می نوشد. مطالعه این نکته مرا بیاد یکی از خاطرات واقعی انداخت. زمانی مصروف تحصیل در خارج کشور بودم. یکی از همصنفانم که متولد ولایت خوست می باشد. او هرگونه سرحد را میان قلمرو افغانستان و پاکستان مردود میدانست و این احساس خود را در هر جا بیان میکرد. صفت دیگر همصنفی ام این بود که عبدالرشید دوستم و احمد شاه مسعود را در دهلیز های فاکولته بدون کدام بهانه و علت با صدای بلند دشنام میداد و و هردو را "گلم جمع ها" خطاب میکرد. روزی با استفاده از رخصتی های تابستانی، او بار اول با مسافرت قانونی وارد پاکستان می شود و در یکی میدان های هوایی پاکستان صید شکار پولیس می گردد. پولیسمرد پاکسانی دو کارتوس را از جیب خود بیرون آورده به جیب همصنفی ام می اندازد و به اتهام انتقال مهمات او را دستگیر و مورد لت و کوب بی رحمانه قرار میدهد تا او را به دادن رشوت مجبور کند. همصنفی ام با داد و فریاد می گوید من پشتون هستم مرا رها کنید. پولیس پاکسانی او را گلم جمع خطاب می کند. همصنفی ام با عذر زاری می گوید که من پشتون هستم و یکی از مخالفان سرسخت گلم جمع هامی باشم. پولیس پاکستانی به پاسپورت وی دوباره نطر انداخته چند مشت و لگد دیگر را به سر و رویش وارد کرده می گوید، چرا دروغ می گویی، پاسپورتت از مملکت گلم جمع است. او بعد از ضربات کوبنده خود را بیچاره می بیند، از ادعای مخالفت سرسخت از گلم جمع میگذرد و در جستجوی راه مناسب و عملی تر میگردد و با پرداخت پول نقد خود را از پولیس خریداری می کند و رها می شود.

بعد از بازگشت در فاکولته رویه و رفتار همصنفی ام تغییر می کند. با همصنفان و همقطاران خود که قبلا بدون دلیل مهر گلم جمع را در پیشانی آنها میدید، دوست می شود. من مطمین هستم که او بعد خوردن شلاق های پولیس پاکستان به موجودیت سرحد میان افغانستان و پاکستان نیز متیقین شده باشد و با خود گفته باشد "تویی که سرزمینت اینجا نیست".

زبان و لحن داستان: در داستان لحن طنز آمیز بکار برده شده است. مثلا: در بخشی از داستان به سردار آقا گفته می شود: "راست میگی سردار، شما هم یک ناندانی برای بعضی ها شده اید."3 این جمله کوتاه طنز گونه مفهوم وسیع دارد. یعنی در ایران مردمانی یا قشری هستند که با "شکار" و بدام انداختن کارگران مهاجر افغان عاید کمایی می کنند و از این راه نان بدست می آورند. مهاجر افغان نه تنها خانواده خودش ، بل ساکنان اصلی کشور مهاجر نشین را نیز اعاشه می کند. و یا این جمله : "تو به هیچ سرزمینی تعلق نداری، چون که آواره یی. و هیچ سرزمینی هم به تو متعلق نیست."4 گرچه هر کس و از جمله نویسنده داستان میداند که حتی آواره و مهاجر به سرزمینی زاده شده و به آنجا تعلق دارد. ولی طنزیت این جمله در آن است که شدت تاثیر ناگوار مهاجرت را با لحن درشت و تلخ نشان میدهد که واقعا مهاجر و آواره در حالت معلق و عدم تعلقیت وطن داشتن و بی وطنی قرار دارد. شدت درد مهاجرت به حدی است که تعلقیت را زیر سوال برده است. دردی که کلمات و جمله های دیگر توان بیان آنرا ندارد.

زبان دیالوگ و گفت و شنود در داستان جای وخوبی دارد. در گفت و شنود ها میان سردار آقا و کارفرما، کافرما و مفتش، سردارآقا و عباس آقا، سردار آقا و آقا میرزا، هر کدام با ظرافت و مهارت انجام شده است که نه کمی دارد و نه افزونی.

زبان گفتاری نیز در داستان دیده می شود که از فرهنگ و فولکلور افغانستان نیز بهره برده شده است. مثلا : " به نیشه اش خار زد" ، "ما را تیر از این شوروای چرب" ، " تک و تک مار" ، "به لق لق سگ دریا مردار نمیشه". افزایش این کیفیت آثار یک داستان نویسی را که زبان معیاری ایرانی بر نوشته های وی نفوذ دارد، بیشتر افغانی می سازد. بکاربرد کلمه گفتاری "نمیشه" و "تیر" به افغانی بودن زبان داستان تاکید می نماید. ولی بکاربرد کلمات: "پاتوق، پادو، قلیان، قلوه، تودماغی، فنجان و غیره کار دری گویان افغان را در مطالعه آن دشوار تر می کند.

تشبیه و استعاره: در این داستان تشبیهات مؤثر بکار برده شده است که خواننده تیزبین را به نارسایی زیاد در افغانستان و ایران متوجه می سازد.

در بخشی داستان می خوانیم: "مثل برگ خزان در دست باد به هر طرف بی سرنوشت بدوی."5 این تشبیه آنقدر نیرومند است که می تواند صحنه ها و حوادث زیاد را در نظر خواننده تجسم دهد. زمانیکه من این جمله خواندم، برگ خزان خود را یافتم، خزان مصیبت های جنگ و مهاجرت ، باد را جنگ بی پایان افغانستان تلقی می کنم و هر طرف همه کشور های را که تا حال دویده ام میدانم. گرچه در این استعاره از درخت یادی نیست، چون برگ را به خود تشبه کردم پس درخت خزان زده هم افغانستان است. ولی من کمی پیشرویی می کنم نه تنها باد جنگ و سرچشمه این باد ها را نیز در نظرم مجسم کردم و صاحبان آنها می شناسم که بنام دین ، دموکراسی و بازسازی نه تنها خزان آورده اند ، بلکه افغانستان را به سرزمین همیشه زمستان تبدیل کرده اند.

در جای دیگری می خوانیم : " پایه سوزن همچون موتری بود که در جاده ای بی انتها پیش می رفت و هیچ به مقصد نمی رسید، این را در طول این ده سال که در این سرزمین دوزندگی می کرد دریافته بود. هیچ گاه این موتر به مقصد نرسیده بود. هر کار جدید جاده ای جدید بود که پیش پای این موتر باز می شد و باید باز این راه را می دوید و پیش میرفت. ... هیچ نمی دانست. فقط باید میرفت تا زمانی که این موتر باید نابود می شد و از کار می افتاد. یا این که راننده جانش را بر سر کار می گذاشت. چون راه و جاده که همیشه بود."6 تشبیه پایه سوزن ماشین خیاطی به زندگی سردار آقا تشبیه شده که جابجا در حرکت است ولی راهی را نمی پیماید و به سرمنزل مقصود نمی رسد. این تشبیه در مورد همه مهاجران در همه جا صدق می کند. در هر کشوری که مهاجران کار می کنند، حرکت زندگی آنها دقیقا مانند سوزن ماشین خیاطی است. خودش جابجا استاده است ، چیزی را که تولید می کند از وی گرفته می شود. این تشبیه در مورد افغانستان نیز صدق می کند که در جریان سده ها ساکت نگهداشته شده و هرگاه حرکتی در آن دیده شده است، به عقبگردی مدهشی مجبور ساخته شده است.

ثنا نیکپی

در مجموعه داستانی "تویی که سرزمین ات اینجا نیست" داستان های "دیدار به قیامت"، "یکه سرباز"، "داکتر حسن" ، "کابوس این سال ها"، "عروسی دره قافزار"، "قصیدة جستجو" و "جانان خرابات" نیز شامل اند که شرح هر کدام در معرفی کتاب گنجایش ندارد و در حال حاضر به شرح یک داستان به قسم نمونه بسنده می شوم.

پانویس:

1. محمد آصف سلطان زاده ، تویی که سرزمین ات اینجا نیست، موسسه نشرات آگاه، تهران ، صفحه 23

2. همان کتاب صفحه 16

3. همان کتاب صفحه 20

4. همان کتاب صفحه 23

5. همان کتاب صفحه 26

6. همان کتاب صفحه 10

درباره وبلاگ

باسلام !
به وبلاگ خودتون خوش امدید
امیدوارم که لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری کنید
و با نظرات خود معایب و محاسن را به ما اطلاع دهید تا
وبلاگ خوبی را به شما ارائه دهیم
mehdi0093@yahoo.com با تشکر
مدیر وبلاگ : محمد مهدی

چت روم

كد چت روم

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • این وبلاگ چطور بود؟





نویسندگان

افغانستان
www.parastoye_afghan@yahoo.com