تبلیغات
کلوپ جوانان افغان - هزاره‌ها و فقدان استراتژی واحد
کلوپ جوانان افغان
افغانستان وطنم من دوست دارم / جان خود رو برایت میگذارم

لوگو

انجمن افغانیان
من یک افغانی ام

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

محمد حسین فیاض

هزاره‌ها و فقدان استراتژی واحد

هزاره‌ها در بسترتاریخ افغانستان به رغم کتمان‌ها و اعمال تعصب‌های تاریخی، همواره به عنوان یک واقعیت قومی ‌در برابر سه قوم عمده‌ی پشتون، تاجیک و ازبک مطرح بوده و هست. اما این که این قوم چه فراز و نشیب‌هایی را پشت‌ سر گذاشته و در جریان تاریخ افغانستان چگونه سرنوشت خویش را رقم زده و با آنان چه برخودی صورت ‌گرفته، بحث مفصلی است که از حوصله‌ی این نوشتار خارج است. لذاست که در این نوشتار به ‌یک واقعیت همیشه موجود در تاریخ سیاسی هزاره‌ها اشاره خواهیم کرد که هم اکنون نیز این مردم به آن گرفتار بوده و از آسیب‌های آن در امان نیستند. این ‌واقعیت تاریخی، همان فقدان استراتژی واحد است که هزاره‌ها همواره از آن رنج برده و تاکنون نیز نتوانسته‌اند در بستر تاریخ افغانستان به اتخاذ یک استراتژی پویا و بلند مدت دست‌ یابند.

اما پیش از این‌که به شرح ‌مطلب بپردازیم، ضروری است ‌که تعریفی از «استراتژی» و تقسیم بندی آن را ارائه‌ نماییم تا دستیابی به اهداف این مقاله به خوبی میّسرشود.

 

تعریف استراتژی

صاحب ‌نظران، تعاریف متعددی از استراتژی‌کرده‌اند. ازجمله:

«استراتژی (strteqy ) عبارت‌است از: سیاست، نقشه، طرح، طراحی، راهبرد.»


 

[1] «استراتژی، طرح درازمدتی است که برای نیل به‌یک هدف مشخص طراحی و تبیین می‌گردد.».[2]

«استراتژی (Strategy) مجموعه ای از اهداف اصلی و سیاست‌ها و برنامه‌های كلی به منظور نیل به این اهداف است به گونه‌ای كه قادر به تبیین این موضوعات باشد كه در چه كسب و كاری (Business) و چه نوع سازمانی فعالیت می‌كنیم و یا می‌خواهیم فعالیت نماییم.»[3]

شاندلر(Chandler،1962) استراتژی را به این صورت تعریف می‌كند: استراتژی عبارت است ازیك طرح واحد، همه جانبه و تلفیقی كه نقاط قوت وضعف سازمان را با فرصت‌ها و تهدیدهای محیطی مربوط ساخته و دستیابی به اهداف اصلی سازمان را میّسرمی‌سازد.[4]

ندروز(Andrew ،1971)می‌گوید: استراتژی عبارت است از الگوی منظورها، مقاصد، اهداف، خط مشی‌های اصلی و طرحهایی جهت دستیابی به اهداف. میتزبرگ(Mintzberg) تعریف كوتاهی راجع به استراتژی ارائه داده است.از نظر وی استراتژی عبارت است از الگوی به جریان انداختن تصمیمات. در حال حاضر نیز در زبان فارسی واژه‌ استراتژی را از نظر لغوی راهبرد معنی می‌كنند.[5]

وجه مشترک تعریف‌های فوق، همان طرح‌ درازمدتی است که به وجه نیکو، دستیابی به اهداف متعالی را برای طراحان و جامعة مربوط، ممکن می‌سازد

 

انواع استراتژی

استراتژی را با توجه به شاخصه‌های مربوط چنین تقسیم کرده‌اند:

1و2 - استراتژی ایستا و استراتژی پویا

استراتژی ایستا، یک بار و برای همیشه تدوین شده و با تعصب و تحجر تقعیب می‌شود و هاله‌ای از تقّدس را یدک می‌کشد. در آن، هدف وسیله را توجیه کرده و از هر وسیله‌ای به عنوان تاکتیک استفاده می‌شود.

در استراتژی پویا، سناریوهای‌مختلفی قابل‌طرح بوده و به طور معمول دوسویه (توجه به امور داخلی و خارجی) است که تدوین و انضمام این سناریوها کمک می‌کند تا مجریان به هنگام مواجهه با شرایط‌ خاص، دچار سردرگمی ‌نشوند و از قبل بدانند که باید چه کار‌کنند.

3 و4 - استراتژی واکنشی و استراتژی فراکنشی

در گذشته، استراتژیهای متحجّر از محدودیت‌هایی که مجریان داشتند مشتق می‌شد و نوید گشایشی را در کارها و امور به آن‌ها می‌داد. از این رو استراتژی‌های‌ گذشته بیشتر واکنشی بودند. یعنی عکس العملی بودند در برخورد با محدودیت‌ها تنگناها و نارسایی‌های موجود که ریشه‌هایی‌تاریخی و واقعی‌داشتند.

برعکس، استراتژی‌های فعلی راه برون‌رفت از معضلات موجود را نه در پرداختن به ‌یکایک آنها بلکه در مجموع یعنی در پرداختن به کلیت آنها می‌بیند. این بدان‌معناست که استراتژی از وضعیت کلی exit pointیا وضعیت برون‌رفت، فراکنشی proactive در برابر استراتژی‌های واکنشی reactive قرار‌می‌گیرند.

هنگامی‌که از استراتژی پویا صحبت می‌کنیم و سناریوهای برخورد با مشکلات و برون ‌رفت از معضلات را تعریف می‌کنیم در واقع منظورمان استراتژی فراکنشی‌است.

5 و 6 - استراتژیهای بلند مدت و نامدت

در گذشته به میزانی‌که استراتژی‌ها آرمانی نیز بودند به همان میزان بلند مدت‌تر بودند و دیرترحاصل می‌شدند .اکنون نیز نمی‌توان صفت "بلند مدت" را نادیده گرفت و از استراتژی‌ها حذف کرد. اما ویژگی‌هایی که استراتژی‌های فراکنشی و پویا دارند آن‌ها را درعین"مدت‌مند"بودن به"نامدت‌مند" بودن تبدیل می‌کند زیرا استراتژی فراکنشی و پویا بدان معناست که با دست زدن به مخاطرات و به استقبال تهدیدها رفتن و فرصت‌ساز و فرصت‌آفرین بودن و مغتنم شمردن فرصت‌هایی که بی‌دخالت ما پیش‌آمده‌اند و رخ می‌نمایند اما ظهور و بروزشان از نظر ما پنهان نیست هر آن می‌توان هدفی استراتژیک را تحقق دانست و "بل گرفت".پس چه بسا، هدفی استراتژیک در بلند‌مدت حاصل شود و هدف استراتژیک دیگری دربسیارکوتاه‌مدت. 

7 و 8 - استراتژیهای کلان و خرد

استراتژی‌هایی‌که مادر استراتژی‌های ‌دیگرند و بُروندادشان در دروندادهای ‌سایر برنامه‌ریزی های‌استراتژیک ظاهر می‌شوند کلان‌اند و استراتژی‌هایی که از استراتژی کلان مشتق‌می‌شوند خرد به شمار می‌آیند.[6]

 

استراتژی هزاره‌ها در بیستر تاریخ افغانستان

اکنون با توجه به تعریف و تقسیمات استراتژی باید ببینیم که هزاره‌ها به عنوان ‌یک‌ کتلة قومی‌در افغانستان که همواره به خاطر سه عنصر نژاد، مذهب و زبان مورد تعصب و تبعیض بوده‌اند، در برابر حاکمان متعصب و جریانهای مخالف چه استراتژی را در پیش‌گرفته و سیر این استراتژی در بیستر‌تاریخ افغانستان چه گونه بوده‌ و چه برآیندی را برای آنان در پی داشته ‌است؟

به عنوان مقدمه باید‌گفت که به جهت ملوک الطوایفی بودن سرزمین‌ هزارستان تاپیش از سرکوبی این‌مردم توسط امیرعبدالرحمن، کمتر می‌توان سازماندهی ویا کادر ‌رهبری را در نظر گرفت تا بتوان تحلیل نمود که در آن مقطعی از تاریخ، فلان امیر و یا تشکیلات سیاسی چه استراتژی را در برابر جریان‌های رقیب و یا حکومت داشته ‌است. بنا براین، استراتژی‌ها به منطقه‌ی‌ خاص و منافع ‌شخصی یک امیر و بیگ یک‌ منطقه محدود می‌شده است. از همین روست که از زمان «احمدشاه ابدالی» و اخلاف او تا زمان امیر عبدالرحمان، مناطق بسیاری از هزارستان به صورت جداگانه با دولت‌ کابل در ارتباط بوده و مالیات خویش را پرداخت می‌نموده است. اما در همین مقطع‌ یاد شده رو در رویی برخی از سران هزاره با حکومت را شاهدیم و آن، مقاومت «عنایت‌الله‌ خان» در دایکندی علیه نیروهای احمدشاه ابدالی و رودر رویی «میریزدان‌بخش» با «امیر دوست‌محمد ‌خان» می‌باشد. بنا براین، در این مقطع یاد شده جز در مورد میر یزدان‌بخش، دیگر مورد جدّی را نمی‌توان ‌یافت که شاخصه‌های استراتژی را در رفتارهای آنان به عنوان یک جریان ‌قومی‌ جستجو ‌نماییم.

اما از میریزدان‌بخش که به عنوان یک استثنا یاد نمودیم، به این‌دلیل ‌است که وی به حق به عنوان رهبر قدرتمند هزاره و دارای استراتژی مشخّص در جریانهای داخلی افغانستان ظاهر شد و از منظرخاصی به دولت کابل و موقعیت هزاره‌ها نگاه نموده و قدرت منسجمی‌ را در بهسود و حوالی بامیان تا قسمت‌های از ارزگان به وجود آورده‌بود.[7]با مطالعه به منابع موجود از زندگی میر یزدان‌بخش که سر انجام با دسیسه ای با شهادتش خاتمه ‌یافت، استراتژی او را چنین می‌توان دسته بندی کرد:

1-    اتحاد سراسری هزاره‌ها با رهبری واحد

2-    تعامل با دولت کابل از موضع اقتدار

3-    مبارزه با هرگونه خودسری و تأمین امنیت کامل منطقه

4-    جلوگیری از اسکان غیرخودی‌ها و عوامل ‌نفوذی در منطقه

این چهار اصل را که ما به خوبی در زندگی و برخورد او با دولت کابل مشاهده ‌می‌کنیم، نشاندهندة یک استراتژی پویا و فراکنشی است که در آن مقطع زمانی از سوی رهبر هزاره‌ها در پیش‌گرفته‌شد و به طور قطع اگر برخی عوامل پیش‌بینی‌ نشده نمی‌بود، این راهبرد او نتایج بسیار پرباری را درپی داشت. اما پس از میریزدان‌بخش نزدیک به دو قرن طول کشید تا چنان استراتژی مشخص و با پشتوانه‌ی قوی در میان هزاره‌ها به وجود آید. لذاست که از آن پس در مراحل‌حسّاس که جریان حوادث باسرنوشت سیاسی ـ اجتماعی و فرهنگی هزاره‌ها گره خورده بود، فقدان استراتژی‌واحد باعث شد که این مردم در برخی‌ موارد نه تنها نتوانستند به بخشی از اهداف خود دست یابند، بلکه دچار شکست‌ها، محرومیت‌ها و نابودی دارایی‌های شان گردیدند. این مراحل عبارت اند از:

 

1       - فقدان استراتژی واحد در جنگ امیرعبدالرحمن‌خان

امیرعبدالرحمن در جنگ نابرابر خود با هزاره‌ها، ابتدا از نقطه ضعف اساسی ‌نخبگان هزاره‌ که هرکدام سازجداگانه‌ای را می‌زدند و در موضع‌گیری خود با او فاقد ‌هدف ‌اساسی و یا استراتژی ‌واحد بودند، بیشترین بهره‌برداری را کرد و نتیجه، چنین‌شد که تعدادی از خوانین هزاره و بخشی از هزارستان را با خود همراه‌کرد. در مرحله‌ی دوم که بخش مرکزی هزارستان به رهبری «میرمحمدعظیم بیگ» متحد‌ شدند و استراتژی مقابله با ستم پیشگی امیر را در پیش‌گرفتند، امیر، همراه با استفاده‌ی ابزاری از مذهب، تحریک قبایل پشتون، استخدام جواسیس از میان هم‌مذهبیهای هزاره‌ها و سرانجام با به کارگرفتن بخشی از مردم هزاره به عنوان پیش‌مرگان سپاه، توانست به قتل‌عام گسترده دست‌زده و جنایت بزرگی را در تاریخ کشور به ثبت برساند.

پژوهشگران تاریخ افغانستان، عواملی را در جهت شکست هزاره‌ها برمی‌شمارند که به نظر نگارنده با وجود در نظرداشت همه‌ی آن عوامل، مهمترین عامل‌شکست، همان فقدان‌استراتژی مشخص از سوی یک قوم مورد تعصب، تبعیض و تهاجم، می‌باشد. متأسفانه خوانین هزاره ـ حتی شخص میر «محمدعظیم بیگ» که بعدها رهبری جنگ با سپاه امیر را به عهده داشت، از تحلیل تحرکات سیاسی امیر و عملکرد اسلاف او در برابر هزاره‌ها، عاجز بودند و از این‌رو دربرابر امیر، استراتژی من‌محوری را در پیش‌گرفتند تا بتوانند در جهت همراهی امیر، منافع شخصی و در نهایت منافع منطقه‌ای خویش را تأمین کنند و تعدادی از آنها، حتی شخص میرمحمد عظیم بیگ، زمانی از خواب بیدار شدند که دیگر کار از کار گذشته بود.[8]

 

2       فقدان استراتژی واحد در جریان قیام ابراهیم‌خان گاو سوار

زمانی که ستم عمال ظاهرخان در هزارستان به اوج خود رسیده و مالیات کمرشکن دولت از جمله «روغن‌کته‌پاوی» دمار از روزگارمردم فقیر، زحمت‌کش و سخت‌کوش ‌هزارستان در آورده‌بود و با وجود این که فرد فرد هزاره‌ها این حقیقت تلخ را شخصاّ تجربه می‌کردند، تنها ابراهیم‌خان گاو سوار بود که علیه حکومت ظاهر‌خانی شورید و با شجاعت، استقامت و جوانمردی بی‌نظیر خود، ولسوالی‌شهرستان را فتح کرد و مصمم بود که این‌حرکت را در سراسر هزارستان ادامه دهد تاتوده‌ها را از استثمار و بی‌عدالتی حکومت درآورد. اما دیدیم که خوانین و علمای‌ هزاره از نقاط مختلف به سفارش حکومت به شهرستان رفته و ابراهیم‌خان را به صلح و آشتی متقاعد نمودند.

بنابراین، آشکار بود که دو دیدگاه در میان نخبگان هزاره، یکی همراهی باحکومت و دومی ‌مقابله با آن تا تحقق عدالت، به وجود آمد که سرانجام، دیدگاه اولی توانست بر دیدگاه دوم فائق‌آید. واقعیت این ‌بود که براهیم‌خان، هیچ‌گاه در پی نابودی ‌کامل‌حکومت ظاهر‌خان و تشکیل حکومت مورد نظر خود در هزارستان نبود، زیرا نه توان نظامی‌و مالی آن را داشت و نه توان فکری و تجربة سیاسی را. هدف او تنها اعتراض ‌عملی از وضعیت حاکم بر هزارستان بود که در واقع می‌توان به عنوان تجلّی‌خشم عمومی ‌توده‌ها در جهت رفاه، آسایش و تأمین عدالت در جامعه از آن‌ یاد‌کرد. ‌اما دیدگاه دیگر‌خوانین و علمای هزاره بر این‌محور استوار بود که از راه‌های مسالمت آمیز و با زبان دیپلماسی، اعتراضات مردم را باید به گوش حکومت رسانید. اگر این اعراضات شنیده شد که خوب و الا چاره‌ای ‌نیست و باید وضع موجود را با تمام‌تلخیهای آن، تحمل‌کرد، ورنه وضعیت هزارستان همان خواهد‌ شد که در زمان عبدالرحمن‌خان شکل‌گرفت؛ عافل از این که در حکومت‌های استبدادی، قابل ‌فهم ترین‌ زبان‌ها، زبان اعتراض ‌عملی از لبه‌ی شمشیر است. ورنه حکومتی که معتقد به راهکارهای دیپلماسی و اعتراضات، راهپیمایی، اعتصاب‌ها و تبلیغیات رسانه‌ای باشد، متوسل به استبداد نخواهد‌شد. حکومت ظاهرخانی اگر برای پشتون‌ها مدینه فاضله ایجاد کرده‌بود، برای اقوام دیگر، به ویژه هزاره‌ها حکومت استبدادی، خشونت و بی‌عدالتی را به ارمغان آورده بود. از این رو بود که تنها گلوله می‌توانست مغز ‌بی‌عدالتی آن حکومت را وادار به تسلیم در برابر رفع ظلم، تعصب و تبعیض‌ها نماید که تا حدودی همین‌طورهم شد. زیرا اگر قیام ابراهیم‌ خان نبود، دهها خروار (هزارخروار - هر خروار 80 سیر و هر سیر 7 کیلو گرم) ‌حواله روغن کته‌پاوی از هزارستان برداشته نمی‌شد.[9] اما باز هم آن چه ابراهیم‌خان می‌خواست (تأمین‌عدالت اجتماعی و برخورداری هزاره‌ها از امکانات شهروندی درکشور) به خاطر تعدد و یا تعارض اهداف و استراتژی نخبگان هزاره، تحقق نیافت و ابراهیم‌خان در پایتخت به عنوان نظربند، باقی‌ماند تا این که به خاطر همراهی با شهید بلخی در قیام 1329 ه. ش وی، پانزده‌سال زندان را تجربه‌کرد.[10]

 

3-                   فقدان استراتژی واحد در دوران انقلاب

در دوران انقلاب. اگرچند. جنگ علیه تجاوز نیروهای شوروی و سرنگونی حکومت‌کابل، هدف‌ اصلی همه‌ی احزاب‌جهادی را تشکیل‌می‌داد، اما در نحوه‌ی مبارزه و گرفتن امکانات از دولت‌های حامی، اختلافات فراوان وجود داشت. در میان احزاب‌شیعی که بخش‌عمده‌ی اعضای آن را هزاره‌ها تشکیل‌می‌دادند، فقدان استراتژی ‌واحد که همه بتوانند برمحور آن توافق‌نظر داشته و هماهنگ‌ شوند، وجود ‌نداشت. از همین رو بود که جنگ‌های ‌داخلی و کشتارهای ‌فراوان در بیشترین ‌نقاط هزارستان، یگانه دستاورد آشکار آن به شمار می‌رود؛ جنگ‌های خانمان‌برانداز و کورکورانه‌ای که هم سیرتکاملی‌جهاد را منحرف‌ کرد و هم پشتوانه‌های انسانی، مالی و مردمی ‌را به چالش کشید. به راستی تا اکنون از خود پرسیده‌ایم که چرا «شورای اتفاق» که در یک زمان نماد حکومت محلی هزاره‌ها به شمار می‌رفت، دچار انشعاب‌های فراوان‌گردیده و بیشترین اعضای آن، احزاب‌ دیگری را به وجود‌ آوردند؟ آیا این‌حزب استراتژی ‌جامع و کاربردی را طراحی‌کرده بود که بر اساس آن بتواند از هویت ‌تاریخی، سیاسی و اجتماعی هزاره‌ها دفاع نماید؟یا این که تشکیل ‌شورا بر اساس ضرورت اولیه و سنتی آن بود که نه تنها خود فاقد استراتژی‌ کلان قومی‌و ملی بود که گروه‌های بعدی نیز دنبال رو آن بودند؟ واضح است که پاسخ، مثبت است، زیرا اگر احزاب‌ جهادی ما دارای استراتژی ‌ملی، قومی‌‌و حتی ‌اسلامی‌(به معنای واقعی و درعمل) بودند، بر اساس یک و یا همه‌ی گزینه‌های یادشده، به موقع گردهم آمده و جلو فجایع بزرگ‌ جنگ‌های داخلی را می‌گرفتند. بنا براین، به جرأت می‌توان گفت که احزاب پیش از تشکیل حزب وحدت، عملاً نه معتقد به استراتژی ملی بودند که بر اساس یک شهروند افغانستانی، منافع‌ ملی را شعار‌خود قرار می‌داند و نه معتقد به استراتژی قومی ‌بودند تا بر ‌اساس منافع‌ قومی، ‌فعل و انفعالات خویش را تنظیم می‌کردند؛ چه این‌ که احزاب‌ یاد شده، شعار قومی ‌را مساوی با کفر و الحاد دانسته، در پناه مذهب و تئوری‌پردازی‌های مذهبی نامتناسب با جامعه‌ی افغانستان، سخت با آن جنگیدند. اما جالب‌تر از همه این که احزاب‌جهادی با وجود دادن شعارهای ‌دینی، مذهبی، در مقام عمل نیز بدان پایبند نبوده و در رقابت با همدیگر چه فجایعی را که به بار نیاوردند.

شاید واقعیت این باشد که احزاب یاد شده از تعیین چارچوب مبارزاتی و استراتژی متناسب با جامعه‌ی افغانستان عاجز بودند و آنان درپای یک‌سری شعارهای صادراتی و یا تقلیدی از جان، مایه ‌گذاشته و مصمم بودند در آینده‌ی افغانستان حکومتی را به وجود خواهند ‌آورد که مردم، گمشده‌ی خود را در آن خواهندیافت.[11] از این‌رو بود که در آن روز، جامعه‌ی ما بدون پیش‌نیازهای لازم که تعدد احزاب را بتواند‌ هزم‌کند، گرفتار احزاب و گروه‌های زیادی‌گردیدند که به واقع آنان را از خواسته‌طبیعی، بومی‌و منطقی‌شان، منحرف نمود. انگیزة تشکیل حزب واحد در سال 1368 که حاصل یک دهه تجربه‌ی‌عملی در حوزه‌ی‌سیاست و اجتماع در رقابت با گروه‌های پیشاورنشین‌بود، نویدی برای‌حرکت‌ نمودن مردم ما در جهت منطقی و مطابق با جغرافیای ‌تاریخی و اجتماعی آنان به شمار می‌رفت. این انگیزه که سرانجام به تشکیل ‌حزب وحدت منجرشد، گامهای اولیه را در جهت تعیین ‌هدف دراز مدت برداشت، اما از آن‌جایی که تعداد زیادی از تشکیل‌دهندگان آن که متأثر از وضعیت‌ پیشین بوده و نمی‌توانستند وابستگی روانی و سیاسی خویش را مورد سؤال قراردهند، چه در تدوین اساسنامه و چه در سیرحرکت عملی ‌خویش نتوانستند، استراتژی واحد را که بتواند مسیر مردم ما را در بستر تاریخ افغانستان مشخص نماید، مورد توجه قرار ‌دهند. در روز اولّ و در اوّلین‌جلسه‌ی تشکیل حزب وحدت اسلامی‌در بامیان که نگارنده نیز شاهد صحنه بود، تمام صحبتها بر محور ضرورت وحدت و درک منافع مردم می‌چرخید، اکثریت قاطع رهبران، فرماندهان و علما از ادامه‌ی‌ جهاد با حکومت داکتر نجیب‌الله و تشکیل‌حکومت اسلامی ‌بر مبنای ولایت فقیه، دم می‌زدند، شهید ‌استاد مزاری بر خلاف همه، از ضرورت گرفتن امکانات تسلیحاتی از دولت کابل ـ در پرتو طرح آشتی ملی ـ برای بالابردن توان نظامی‌شیعیان و هزاره‌ها در فردای ‌سقوط دولت کابل سخن ‌گفت و چه قدر این‌سخن تنها ماند! البته، استدلال استاد این بود که دیر یازود دولت کابل سقوط‌می‌کند. بنابراین، چه بهتر که در واپسین لحظات عمر آن، بهترین استفاده را برای مردم خود بنماییم.

بدون تردید، وجود دیدگاه‌های مختلف در ابتدا و چگونگی تشکیل‌حزب وحدت و رفتارهای دوگانه‌ای برخی از سران حزب در دوره‌ی حاکمیت مجاهدین نسبت به اهداف حزب، همه از فقدان استراتژی و یا فقدان استراتژی واحد، حکایت می‌کند. البته بسیارگفته شده که حزب وحدت، سرانجام موفق شد استراتژی خود را تدوین ‌نماید. و یکی ازماده‌های برجسته‌ی این استراتژی که هیچ وقت منتشر نشد، همسویی و اتحاد با اقوام محروم در افغانستان بوده که بعدها در سیر حوادث کابل، همین مسأله، یکی از موارد اختلافی استاد مزاری و استاد اکبری ‌قرارگرفت.[12]

البته نباید فراموش‌کرد که وضعیت آشفته‌ی استراتژی‌مشخص ‌هزاره‌ها از نگرش‌غالب ‌مذهبی و برجسته‌شدن خواستهای مذهبی نیز متأثر بوده‌است. زیرا برخی‌چهره‌ها و قلم به دستان مذهبی، مذهب و قومگرایی (حتی به معنای اعلام موجودیت، نه برتریت ‌قومی) را در تقابل هم معرفی‌کرده و منافع شخصی ‌خویش را در قالب این نگرش مغاطله‌آمیز به دست‌آورده اند. بنابراین، هنوز که هنوز است برای برخی از هزاره‌ها حل نشده‌است که آیا با توجه به واقعیت‌عینی و اجتماعی جامعه‌ی افغانستان، استراتژی ‌ما، مذهبی ‌باشد یا قومی؟

 

4-    فقدان استراتژی واحد در دوره‌ی‌حاکمیت‌مجاهدین.

با سقوط دولت داکتر نجیب‌الله و تشکیل حکومت مجاهدین، نکات یاد‌شده بیشتر عینیت ‌یافت، زیرا در برابرخواستهای قومی‌پشتون‌ها، تاجیک‌ها و ازبک‌ها، جریان عدالت‌خواهی ‌هزاره‌ها که پیش از سقوط دولت داکتر نجیب شکل ‌گرفته ‌بود، رشد یافت و برای اوّلین ‌بار به طور رسمی ‌در کنار درخواست رسمیت‌ یافتن ‌مذهب ‌جعفری، از تأمین ‌حقوق ‌سیاسی و اجتماعی ‌هزاره‌ها نیز سخن به میان‌آمد[13] و در برابرآن، گروه‌ حرکت ‌اسلامی ‌‌به رهبری ‌آقای ‌محسنی در کنار شعار به ‌رسمیت ‌یافتن مذهب جعفری از تأمین ‌حقوق ‌سیاسی ‌حزبش سخن ‌گفت.[14] در این ‌میان، هزاره‌های که عضوحرکت ‌اسلامی ‌بودند غافل از این ‌که در صورت ‌تقسیم قدرت بر معیار حزبی، هیچ وقت سمت‌های بالاتر به آن‌ها نمی‌رسد،‌ همچنان در پای آرمانهای حزب، وفادار ‌بودند. بنابراین، بازهم دو خط ‌سیای در جهت ‌تعیین‌ سرنوشت جامعه و مردم به‌وجود آمد که حتی انفجار مهیب‌حادثه‌ی ‌افشار و... نیز نتوانست برخی از آنها را از خواب ‌بیدار نماید. افزون ‌بر آن، در سال1373 ه. ش، باروت‌ فقدان استراتژی ‌مشخص‌ توانست حزب ‌مقتدر وحدت‌اسلامی را منفجر ساخته و تعدد احزاب و انشعاب‌ها را دوباره به ارمغان‌ بیاورد. البته باید اضافه‌کرد که شخصیت‌هایی ‌چون استاد مزاری، استاد اکبری و همراهان، هرکدام سرمایه‌های مردم ما بودند و این که چرا میدان رقابت آنان به میدان خصومت‌ تبدیل ‌شد، ریشه در نامشخص ‌بودن خط قرمز هزاره‌ها داشت. به عبارت‌ دیگر این‌که ما هزاره‌ها از خود نپرسیده‌ایم که مرز رقابت ‌درون‌قومی ‌و حزبی ‌ما تا کجاست تا بتوانیم در مسیر رقابت‌ها و کشمکش‌های درونی با رسیدن به آن خط، دست از رقابت برداشته و به سرنوشت مشترک بیندیشیم؟

 

5 - فقدان استراتژی واحد در دورة حاکمیت طالبان

دوران‌حاکمیت‌ طالبان که در واقع، برآیند حاکمیت از هم‌گسیخته‌ی مجاهدین به شمار می‌رود، هزاره‌ها به جهت فقدان همان استراتژی واحد و یا به عبارت دیگر، فقدان استراتژی، بیشترین‌آسیب را از جهات مختلف تحمّل ‌کرد. این آسیبها که در قتل‌عام‌ها، آوارگی‌ها، فشار اقتصادی، روحی و روانی، عینیت‌یافت، نمونه‌های آن در دهه‌های اخیر کمتر دیده و شنیده شده‌است. هرچند در جهت مبارزه با طالبان از روی ناچاری همه‌ی نیروهای متخاصم‌ قبلی متحد شده بودند، اما آشکاربود که این ‌هماهنگی، ظاهری، مقطی و ناپایدار است. با آن هم، جنگ با طالبان ادامه و بار سنگین جنگ بر دوش ‌مردم افتاد و از میان رهبران، آقای‌صادقی ‌پروانی و استاد اکبری به طالبان پیوستند تا به قول استاد اکبری: «سپر بلای مردم خویش باشند.»[15]

البته باید گفت که در جریان جنگ‌ها، ‌بازی‌های ‌سیاسی و فراز و نشیب ‌اجتماعی، ‌چنین پیوستن‌ها و تقابل‌ها امر طبیعی ‌است و به گونه‌ای، ممکن ‌است از فقدان یک ‌استراتژی کلی‌حکایت ‌نماید، اما آنچه ‌نگارنده بر آن تأکید ‌دارد، فقدان یک استراتژی ‌مشخص ‌هزاره‌ها در سطح عمومی‌به صورت یک جریان ذهنی و نهادینه‌ شده ‌‌است که مردم ما در این‌مقطعی از تاریخ، متحمل شد و آن، عبارت ‌است از خود شکنی‌ها، سطحی‌نگری‌ها و رفتارهای متضادی که هیچ‌گاه با سرنوشت سیاسی مردم‌ ما سازگاری ‌نداشت و ندارد. از همین ‌رو بود که هزاره‌ها در قسمت خلع‌سلاح عمومی ‌در این ‌دوره، بیشترین ‌فشار روحی، روانی و اقتصادی را تحمّل‌کرد. جرمهای که خود نمی‌دانستند برایشان ساخته ‌شده و تا دم مرگ مورد لت‌وکوب قرارگرفتند. بیشترین ‌عقده‌گشایی‌ها، تصفیه ‌حساب‌های شخصی، طایفه‌ای و گروهی درهمین ‌دوران ‌صورت‌گرفت. اینک پرسش ما این ‌است که چرا این‌گونه رفتارها از سوی مردم ما سر زد و چرا مردم ما این گونه با دست خودشان بازوان شان را قطع می‌نمودند؟ چرا تا آن‌ حد که ‌یک‌ تفنگ‌ شکاری را هم برای طالبان گزارش داده و برای تصفیه حساب‌هایی که به آن اشاره‌گردید، تا آن حد فشار می‌آوردند؟

به نظرمی‌رسد که پاسخ روشن ‌است، زیرا مردمی‌که جهت‌دهی فکری نشود و گونه‌ای از استراتژی ‌مشخص، ذهن‌ها را به عنوان یک شعور جمعی وادار به همسویی ‌نکند، چنین‌ فاجعه‌ای به صورت طبیعی خودنمایی‌خواهد کرد. بدیهی ‌است که اگر هزاره‌ها به عنوان یک شعورجمعی به این واقعیت اجتماعی و تاریخی می‌رسیدند که پذیرش‌خلع‌ سلاح مطلق آن‌ها ـ ضمن این‌ که بسیار کوتاه‌نگری است ـ به طور یقین به معنای ‌انتحار سیاسی، اجتماعی و نظامی ‌آن‌ها نیز خواهد ‌بود، هیچ ‌وقت حاضر به چنین کاری نگردیده و برای روز مبادای ‌خود نیز می‌اندیشیدند.

 

6 - فقدان استراتژی واحد در دورة انتخابات ریاست جمهوری و پارلمانی

بعد از سقوط طالبان و تشکیل دولت موقت، مهم ترین مسأله‌ی که در تاریخ کشور برای اوّلین ‌بار ‌اتفاق ‌افتاد، انتخابات ریاست‌ جمهوری بود که در آن، اقشار مختلف مردم در‌پای صندوقهای رأی ‌رفته، رئیس‌جمهورشان را برگزیدند. هرچند در این‌انتخابات، هجده نفر از قومیت‌ها و باگرایشهای مختلف با هم رقابت می‌کردند، اما آشکار‌بود که چهار نفر از چهار قوم عمده‌ی پشتون، هزاره و تاجیک و ازبک با کاندیداتوری حامد کرزی، حاج ‌محمد ‌محقق، یونس ‌قانونی و ژنرال ‌عبدالرشید دوستم، با هم رقابت می‌کنند. نتایج ‌آراء با تمام ‌تقلّباتی که در آن صورت ‌گرفت، نیز نشان دهنده‌ی این‌ واقعیت ‌بود. اما آنچه در این ‌نوشتار بر آن تأکید می‌شود، اتحاد آراء هزاره‌ها به حمایت از کاندیداتوری حاج‌ محمد ‌محقق است. مردم هزاره به دلایل ‌تاریخی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی با اکثریت قاطع آراء خود از آقای ‌محقق حمایت‌کردند و شاید بسیاری از آنان و حتی خود آقای‌ محقق می‌دانستند که جامعة آن روز افغانستان با آن پیش‌زمینه‌های که دارد، به هیچ وجه ظرفیت پذیرش ‌ریاست‌جمهوری یک هزاره را ندارد. اما نفس مشارکت و نشان دادن حضور سیاسی و اجتماعی آنان بسیارحائز اهمیت بوده و در معادلات قدرت بسی مهم است. با درک همین واقعیت بود که اقشار مختلف جامعة هزاره و حتی برخی از رقبای ‌سیاسی آقای محقق چون استاد اکبری، استاد زاهدی و ... (به جز آقای خلیلی که در هوای معاونت دوم آقای کرزی گم بوده و استراتژی ‌خاص را دنبال ‌می‌کرد) از ایشان حمایت کردند. بنا براین، این حضور سیاسی، تبدیل به حماسة کم‌نظیری شد که برای اوّلین بار در تاریخ این مردم به ثبت می‌رسید.

اما آن چه در این مقطعی از تاریخ اتفاق ‌افتاد که درک آن از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، همسویی ‌برخی از سران گروه قومی‌سادات و دیگر شیعیان، چون: آیت ‌الله محسنی، سید محمدعلی جاوید، سید مصطفی ‌کاظمی، سید عالمی ‌بلخی و سید‌ حسین انوری و... با حامد کرزی و یونس‌قانونی بود. این آقایان که رهبری بخشی از هزاره‌ها را به عهده داشتند با ملاحظات بسیاری نتوانستند با آقای محقق شیعی و هزاره همسو ‌شوند، زیرا این موضوع به زعم آنها از یک سو به سرنوشت سیاسی تشیع ارتباط‌ نداشت و از سوی ‌دیگر، منافع شخصی آنان را تأمین ‌نمی‌کرد. سرانجام این ‌موقعیت حساس ‌سیاسی با چنان آشفتگی‌ تصامیم رهبران‌ شیعی با پیروزی حامد کرزی خاتمه ‌یافته و در سال ‌آتی، در انتخابات‌ پارلمانی به گونه‌ی دیگر و با جدیت بیشتر دنبال گردید تا آن‌ جای که هر یکی از رهبران‌ گروه‌های قبلی درکنار نمایندگان مستقل (که‌خود داستان‌ تلخ ‌دیگری دارد) نمایندگانی در سراسر هزارستان‌ معرفی ‌نمودند. این ‌موضوع‌ چنان ‌شکننده‌ بود که برخی ‌از ولسوالی‌ها بدون‌نماینده‌ مانده و برخی مناطق به حقوق ‌شایستة ‌خود نرسیدند.

اما در کابل که هزاره‌ها حرف‌اوّل را می‌زدند، آقای محقق باکسب (52686 رأی ) بالاترین آراء را داشت. آقای بشردوست با کسب 30794 رأی، با اختلاف اندک از یونس‌قانونی ( 31225رأی )  ـ با در نظرداشت دلایل خاص خودش ـ نفر سوم ‌شد. رقبای ‌جدی دیگر، چون: آقای سیّاف با 9806 رأی و سید مصطفی‌کاظمی‌با 8884 رأی به ترتیب رتبة چهارم و پنجم را کسب کردند. با این وضعیت انتظار ‌می‌رفت، آقای محقق، با توجه به موقعیت جدیدی که کسب‌کرده‌ بود، در کنار رقبای دیگر خود، چون سیاف، قانونی و ربانی و... نامزد‌ ریاست پارلمان شود و تا آخرین لحظات هم در موضع‌ خویش باقی ‌بماند. اما برخلاف ‌تصور، اعلام شد که ایشان به نفع سیاف و ربانی به نفع شاگردش، یونس ‌قانونی کنار ‌رفتند.

موضع‌ جدید آقای‌ محقق، با توّجه به دلایلی، خشم بسیاری از هزاره‌ها را برانگیخت. اما آنها این انتظار را داشتند که ‌حد اقل، معاونت اول پارلمان از آنِ استاد محقق ‌خواهد بود. ولی درکمال نا باوری، نتایج رأی ‌گیری در پارلمان‌ نشان ‌داد که آقای ‌محقق، برای‌ معاونت هم رأی نیاورد. به نظر این‌ قلم، ریشه‌های شکست آقای محقق، افزون بر عدم و یا تعدد استراتیژی هزاره‌‌ها، در دو نکته‌ی زیر قابل بررسی‌است:

1 ـ آقای محقق ـ هر چند در دوران انتخابات ریاست جمهوری ( به عنوان ‌یک چهره مهم‌سیاسی و قومی‌با انگیزه‌ی احیای هویت هزاره‌ها خود را مطرح کرد، اما در راستای حفظ این ‌موقعیت تنها ارائة قالب محدود گروه و تشکیلات سیاسی‌خویش را در نظرگرفت و از این نکته، غافل ‌ماند که مسألة او با دیگر همقطارانش، مانند استاد ‌اکبری، خلیلی، کاظمی ‌و... فرق می‌کند و باید تلاش نماید که در تمام ‌مناطق هزاره‌ نشین در مسأله انتخابات پارلمانی و معرفی ‌نمایندگانش، به دنبال چهره‌های‌ مورد ‌اعتماد و حمایت عمومی ‌مردم باشد تا آراء هزاره‌ها بر این ‌اساس، پراکنده نگشته و پشتوانة قومی ‌او قوی گردد. اما با تأسف، ایشان در این میدان فقط کسانی را معرفی‌کرد که ـ اولاًَ ـ از اعضای «سازمان نصر» و در ثانی، از اعضای تشکیلات فعلی او باشد. پرواضح است که با اتخاذ این ‌موضع به طور کلی، موقعیت ‌قومی او تضعیف و حساسیت رقبای حزبی ‌دیگرش برانگیخته شد تا او را در پارلمان تنها بگذارند.

2 -رهبران سادات که با شعار مذهب، حمایت هزاره‌ها را با خود داشته و همیشه توسط آنها به مقام ‌رسیده‌اند، در درون پارلمان، مشکل‌ جدی را برای آقای ‌محقق به وجود ‌آوردند که نامزد‌شدن سید مصطفی‌کاظمی ‌برای معاونت ‌اول، خود این ادعا را اثبات ‌می‌کند. سرانجام، نتیجه‌ی ‌این رقابت، چنین ‌شد که هردو از رسیدن ‌به معاونت ‌اول محروم ‌شوند.[16]

 

7 - فقدان استراتژی واحد در مسأله‌ی کوچیها

معضل‌کوچی‌ها برای هزاره‌ها، معضل دایمی ‌بوده و بیش از 120 سال ‌است که سرزمین‌هزارستان از این‌ناحیه رنج می‌برد

کوچی‌ها به دلایلی، مدعی‌اند که براساس فرمان ‌والی وقت‌کابل، کوه‌های‌ هزارستان تفریحگاه و چراگاه‌های رمه‌های شان از یک‌سو و در دست ‌داشتن‌ قباله‌های ‌قانونی از برخی‌مناطق ازسوی‌ دیگر‌است و هزاره‌ها با توجه به‌ روند برخورد ظالمانه‌ی‌ حاکمان ‌قبلی با هزاره‌ها و ارائه‌ی دلایل ‌فراوان ‌حقوقی، تاریخی و جامعه‌شناختی، ‌حضور ‌کوچی‌ها در هزارستان را مساوی با بی‌عدالتی، هرج و مرج و در نهایت زیر پاگذاشتن حقوق‌ شخصی و شهروندی‌ خود دانسته و در این ‌رابطه به ده‌ها ‌مورد برخورد غیرانسانی و ظالمانه‌ی ‌کوچی‌ها با هزاره‌ها در دوران ‌حضورشان در هزارستان استدلال‌می‌کنند. واقعیت ‌این است که در این ‌رابطه، آن‌ گونه که اشاره ‌گردید یک‌باور عمومی ‌درمیان هزاره‌ها وجود دارد ولی با تأسف باید یاد‌کرد که با وجود این ‌باور عمومی ‌و ذهنیت‌ تاریخی ‌هزاره‌ها در این‌قضیه، در موارد ‌بسیاری دیده‌شده ‌است که سران ‌هزاره در این‌که چه موضعی را در برابر‌کوچی‌ها دنبال‌ نمایند با هم متحد و هماهنگ نبودند

به عنوان‌مثال، در طی ‌سه ‌سال ‌گذشته (85، 86 و 1387) از میان‌چهره‌های مطرح هزاره‌ها، آقای ‌اکبری و آقای محقق در کنار‌مردم در یک مسیر ‌مشخص‌ حرکت ‌کرده و آقای ‌خلیلی به خاطر ملاحضات ‌سیاسی و حفظ موقعیت‌ خود رویه‌ی محافظه‌کاری با دولت و کوچی‌ها را در پیش‌ گرفته و موضع ‌شفّافی را اتخاذ ‌نکرده ‌است. آیت ‌الله‌ محسنی و همراهان‌شان به عنوان ‌یک ‌روحانی ‌شیعی که بیشترین تکیه‌گاهشان در چهار دهه‌ی ‌اخیر، هزاره‌ها بوده، طوری باقضیه‌ی‌ کوچی‌ها برخورد ‌کرده‌است که گویا قضیه‌ی‌کوچی‌ها یک امر شخصی و مربوط به ‌یک ‌منطقه‌ی‌ خاص ‌می‌باشد و بنا براین، ربطی به او ندارد تا به عنوان یک روحانی شیعی حد اقل ‌موضع‌گیری را در برابر آن ‌داشته ‌باشد.

 

8 - فقدان استراتژی واحد  در دومین انتخابات ریاست جمهوری

در این روزها تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری به شدت ادامه دارد و در یک بازی انتخاباتی طنزگونه 41 نفر باهم رقابت می کنند. جالب این است که در این میدان پرهیاهو، سران احزاب مطرح هزاره و شیعه چون: آقایان خلیلی، محقق، اکبری، محسنی، صادق مدبر و ... از آقای کرزی حمایت نموده اند تا وی بار دیگر بتواند بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زند. این، در حالی است که آقای «بشردوست» تنها هزاره ای است که با شعار های ملّی، نامزد ریاست جمهوری بوده و بر اساس قراین و شواهد مختلف، محبوبیت فراوان در میان توده های مردمی از اقوام مختلف داشته و بعید نیست که رقیب جدی برای آقای کرزی باشد.

اکنون به این سؤال باید پاسخ داد که آیا حمایت رهبران یادشده به معنای دستیابی آنان به یک استراتژی کاراست که در سایۀ آن توانسته اند اختلاف نظرهای شان را کنار گذاشته و هماهنگ در یک مسیر مشخص راه افتاده اند؟ پاسخ روشن است که به هیچ وجه این طور نبوده و نیست، زیرا هرکدامی از این آقایان، حزب جداگانه ای را رهبری کرده و اختلاف نظرهای جدی و سلیقه ای زیادی راجع به مسائل مختلف باهم داشته اند. اکنون نیز همراهی آن ها با آقای کرزی بیشتر بر محور تأمین خواستهای حزبی و منافع شخصی آقایان می چرخد تا منافع عمومی هزاره ها و به نمایش گذاشتن حضور قدرتمند آنان در انتخابات. اگر ما به سیر پیوستن آنان به تیم آقای کرزی ـ که در فاصلۀ زمانی زیاد صورت گرفت ـ نگاه کنیم به خوبی این واقعیت را در می یابیم، زیرا آقای خلیلی از گذشته ها یار گرمابه و گلستان آقای کرزی بود و آقای محقق بعد از چندین بار مذاکره حدود یک ماه پیش به این تیم پیوست و آقای اکبری هم در این روزهای اخیر. و این، خود نشان دهندۀ فقدان استراتژی واحد است که ضعف اساسی رهبران هزاره را بازگو می کند. (البته در رابطه با انتخابات به یاری خدا به طور جدا گانه نوشتۀ را ارائه خواهم کرد)

 

ضرورت تعیین استراتژی

اکنون باید به این ‌پرسش پاسخ ‌داد که ریشه‌ی این‌ وضعیت آشفته‌ی که در این مقاله بدان اشارت رفت، در کجاست؟ چرا برخی از هزاره‌های ‌محترم سنّی ‌مذهب‌ ما به سمت بحران‌ هویت به پیش ‌رفته و از پیکره‌ی اصلی خود در هزارستان جدا می‌شوند؟ چرا پراکندگی ‌هزاره‌ها کم‌کم به عنوان‌ضرب‌المثل در فرهنگ این‌سرزمین جای ‌می‌گیرد؟ در راستای تحکیم و شکل‌گیری وحدت و هویت ملی، چه استراتژی پویایی‌ می‌تواند موضع دقیق و مناسب آنان را تعریف نماید؟

البته، پاسخ دادن به همه‌ی این‌پرسشها کار مشکل و از حوصله‌ی این مقاله خارج‌است. نگارنده ـ چنانکه در یکی از مقالات خود(هزاره‌ها و بحران ‌هویت) اشاره‌ کرده است ـ ریشه‌ی این وضعیت آشفته را در «بحران ‌هویت ‌ملی» و سپس در «بحران ‌هویت‌ هزاره‌ها» می‌داند.

بحث بحران‌ هویت، بحث پیچیده و بسیار مهم است و این بحران ممکن است در یک جامعه و یک ‌کشور خود را به گونه‌های ‌مختلف نشان ‌دهد. در کشور افغانستان نیز بحران ‌هویت وجود دارد. برخی از تحلیل‌گران، معتقدند که هنوز هویت‌ ملی در این‌کشور به معنای واقعی آن، شکل ‌نگرفته ‌است، تا در پرتو آن، همة شهروندان از اقوام مختلف، خود را متعلق به این‌جامعه دانسته و همة اتباع‌آن، خود را در سرنوشت ‌سیاسی همدیگر شریک بدانند.[17] گذشته از بررسی‌شاخصه‌های این بحران در سطح ملی آن، بحران ‌هویت در سطح اقوام نیز وجود دارد، اما در میان ‌هزاره‌ها و سادات، بحران‌ هویت به این‌ معناست که از یکسو بین هویت‌ مذهبی و هویت قومی، خلط شده ‌است و از سوی دیگر، عده‌ای، آگاهانه در کنار هویت‌ مذهبی و قومی، بر شاخصه‌های نژادی‌ خویش نیز تأکید داشته‌اند.

بحران‌های ‌یاد‌شده، از آن ‌جا ناشی شده‌است که تعریف درستی از «قوم» صورت‌ نگرفته و مفاهیم‌ جامعه‌شناختی اصطلاحاتی چون: قوم، نژاد، ناسیونالیسم، حقوق مذهبی و سیاسی و...، به معنای ‌واقعی‌ خود به کار نرفته و مصداق‌یابی نشده ‌است. به عنوان مثال باید گفت که‌ هزاره‌ها به عنوان ‌یکی از چهار قوم عمده در کشور، به دلیل ‌عوامل‌ تاریخی، سیاسی و جامعه‌شناختی و... چنان در بحران‌هویت غرق شده‌اند که بخشی عظیمی ‌از آن‌ها در ولایات بغلان، غور، بادغیس، تخار، پنجشیر و پروان، هویت تاجیکی را پذیرفته و تذکرة تاجیکی دارند. این‌ها که از لحاظ مذهبی، پیروان اهل‌سنت ‌هستند، به دلیل وجود داشتن حساسیت‌های مذهبی از پیکرة اصلی خویش در هزارستان بریده و تقریباً هویت قومی ‌هزارگی خویش را از دست داده‌اند.[18]

بخش‌ دیگری‌ از ‌هزاره‌ها که در ولایات ‌مرکزی به ‌سربرده و به عنوان ‌هویت ‌مذهبی‌ خویش(شیعیان) مطرح هستند، همواره در تعاملات‌ خویش با اقوام ‌دیگر، برای این‌که اقلیتهای قومی‌شیعه چون: سادات، قزلباش‌ها و شیعیان تاجیکی را با خود داشته ‌باشند، با عنوان مذهب (شیعیان) چانه‌ زنی ‌کرده‌اند؛ تا آن‌ جایی که عنوان «شیعه» و «‌‌هزاره» در افغانستان، به معنای همدیگر به کار رفته است.

بحران ‌هویت درمیان گروه قومی ‌سادات شیعی در هزارستان به این صورت بوده‌است که این گروه قومی ‌با این ‌که خود را مربوط به جامعه‌هزاره دانسته اند، همواره در این‌جامعه بر هویت ‌نژادی خویش تأکید کرده و بر اساس آن، یک‌ سری‌ از سنت‌ها را برای‌ خود‌ تعریف ‌نموده‌اند. مثلاً این‌ گروه‌ قومی ‌براساس این‌ که نژاد ‌خویش‌ را خالص‌ نگه ‌داشته‌ باشند، تعداد ‌بسیاری از آنها، ازدواج ‌درون‌گروهی ‌دارند و همواره در تلاش ‌بوده‌اند که از یک نوع اقتدار مذهبی، سیاسی و اجتماعی، برخوردار بوده و هویت نژادی (سیادت) خود را حفظ‌کنند.

اما این بحران، زمانی درمیان آن‌ها تشدید یافته ‌است که برخی از نخبگان شان در سالهای اخیر تلاش‌ کرده‌اند تا هویت جداگانه‌ای برای خود تعریف نموده و خود را به تاجیک‌ها نزدیک نمایند. (چنان که اکنون نیز ستادهای انتخاباتی داکتر عبدالله را فعال کرده اند) مثلاً نخبگان سیاسی سادات که با حمایت و آراء‌ هزاره‌ها به مقام دولتی و یا موقعیت‌های‌ سیاسی، اجتماعی ‌رسیده اند، در موارد بسیاری، از پذیرش هویت‌ هزارگی خویش اباء و رزیده اند؛ چنانچه در دولت موقت آقای کرزی، «خانم صدیقه ‌بلخی» که به عنوان وزیر مربوط به قوم ‌هزاره، انتخاب شده بود، در دارالانشای قانون اساسی، پذیرش هویت هزارگی را توهین به خود دانسته و عنوان نمود که او «سید» است.[19] بنا براین، بحران ‌هویت در جامعة تشیع، به صورتهای ‌مختلف تبارز پیدا‌کرده ‌است. بحران ‌هویت در میان‌ هزاره‌ها ‌بیشتر در تعیین و اولویت پذیرش ‌هویت‌ قومی‌ و‌ هویت‌ مذهبی است و در میان ‌سادات، علاوه‌ بر بحران ‌یاد‌شده، بحران ‌هویت ‌قومی ‌نیز‌ هست؛ زیرا این گروه، از یک سو نظر به آداب، رسوم، باورها و موقعیت‌های جغرافیایی، مربوط به جامعة ‌هزاره بوده و هویت ‌قومی ‌هزاره‌ها را دارند؛ (چون‌قوم، واحدفرهنگی ‌‌است‌، نه واحد ‌نژادی) ازسوی ‌دیگر به ‌جهت‌ حفظ اقتدار ‌سیاسی، اجتماعی و مذهبی‌خود، از هویت نژادی و سنت‌های تعریف شدة آن در افغانستان، دست‌بردار نبوده و نمی‌خواهند خود را‌ هزاره معرفی ‌نمایند. از این‌جاست که تضاد رفتاری میان آنان و ‌هزاره‌ها به وجود آمده و این تضاد، چالشها و استراتژی‌های ‌متعددی را به وجود آورده ‌است.

البته بحران ‌هویت در میان قزلباش‌ها و شیعیان تاجیکی هراتی‌ یا وجود ندارد و یا اگر هست، کمرنگ است، زیرا آن ‌ها اکثراً در شهرها سکونت داشته و در پذیرش باورها، آداب، رسوم، ونحوة زندگی، تحت تأثیر فرهنگ حاکم بر شهرهای مربوطه می‌باشند و در مسأله قومیت، هیچ مشکلی را ندارند، زیرا قزلباش‌ها در هر کجا به عنوان قزلباش بودن، تأکید داشته و بدان پایبنداند و از لحاظ بافت اجتماعی نیز این زمینه را داشته‌اند تا آداب، رسوم و فرهنگ قومی‌خود را داشته باشند. جالب این است که قزلباش‌ها با این‌که نسبت به‌هزاره‌ها در اقلیت‌اند، هیچ وقت دچار بحران‌ هویت قومی‌و مذهبی نیستند، زیرا همه پذیرفته اند که قزلباش‌اند و شیعه. اما سادات شیعی از این‌که در میان‌ هزاره‌ها پراکنده‌اند و هویت مستقل قومی‌ ندارند، با این مشکل روبرو بوده‌اند که چگونه هویت جداگانه‌ای را برای خود تعریف‌کنند.

در نتیجه، بحران ‌هویت با توجه به شاخصه‌های که ذکر شد ـ در جامعة شیعی افغانستان، جدّی بوده و این هویتهای پراکنده باعث شده است که ـ اولاً ـ استراتژی پویا و آینده‌نگر در جامعه شیعی و در مرحله دوم، در میان هزاره‌ها به وجود نیاید. به این جهت است که ما در بررسی تاریخ سیاسی این مردم با استراتژی‌های خرد و یا با استراتژی‌ یک ‌تشکیلات ‌سیاسی که بخشی از نیازهای عمومی‌ را پاسخ می‌گوید، روبرو بوده و نسبت به آینده نیز خوشبین ‌نباشیم. اکنون، زمان آن فرا رسیده است که حافظه‌های‌ تاریخی‌ خویش را فراموش ‌نکرده و نسبت به سرنوشت ‌فردای ‌خود در پی ‌تدوین استراتژی پویا و آینده‌نگر باشیم و این استراتژی را با زبان هنر و علم برای آحاد ‌مردم، فرهنگ سازی نماییم تا در مواجه با رویدادهای مشابه گذشته‌ها، خود را نبازیم. اکنون نیز که در حساسترین مرحلۀ تعیین سرنوشت خود در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری هستیم با عمل و انتخاب آگاهانۀ خود، راه را برای تدوین استراتژی یاد شده هموار نماییم.

 


 

[1] - دکترمهدی نوروزی خیابانی، فرهنگ لغات و اصطلاحات سیاسی، نشر نی، چاپ نهم، 1380، تهران، ص 248.

[2]- http://fa.wikipedia.org/wiki/

[3] -  مركز اطلاعات و مدارك علمی‌ایران (مجله الکترونکی) http://www.irandoc.ac.ir/data/e_j/vol4/vafaee.htm  

[3] - همان

[4] - همان

[5])- همان 

[6] -عباس پورخصالیان، درباره ی استراتژی،http://productivity.blogfa.com/post-2.aspx 

[7] - حسین علی یزدانی، تاریخ تشیع، صفحات 35 - 50

[8] ‌فیض‌محد کاتب، سراج التواریخ،. جلدسوم، قم،1370، ص 641

[8] - حسین‌علی‌یزدانی، تاریخ تشیع، ص218-220؛ محد عیسی غرجستانی، کله منارها درافغانستان، اسماعلیان، قم، 1372، اول، ص 135.

[9] بصیر احمد دولت آبادی،‌هزاره ها از قتل‌عام تا احیای هویت، ص329.

[10] - علی نجفی، روایت افتخار (تاریخچه مبارزات ابراهیم خان گاو سوار) ، قم: مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان، اول، تابستان 1377، ص 94.؛ حاج کاظم‌یزدانی ـ هفته نامه وحدت، شماره123،1/2/73؛  مجله سراج، سال دوم شماره پنجم، پاییز1374ش، ص 42

[11] - بصیر احمد دولت آبادی، شناسنامة احزاب وجریانهای سیاسی در افغانستان، صص، 190، 217 ، 289، 389.؛ افغانستان در سه دهة اخیر، ص715.

[12] افغانستان درسه دهه اخیر، ص 782ـ 784؛ مصاحبه اختصاصی نگارنده با استاد اکبری، کابل 28/8/ 1386.

[13] - استاد مزاری، احیای هویت، ص 75و 78.

[14] گروه پژوهشی سینا، افغانستان درسه دهه اخیر، ص 782ـ 784؛ حسین علی امینی، خواستگاه اجتماعی و جهت گیریهای سیاسی احزاب‌جهادی، طرح نو، شماره دوازدهم و سیزدهم، بهار وتابستان 1386، ص 13.

[15] - مصاحبه اختصاصی نگارنده با استاد اکبری، کابل 28/8/ 1386.

[16] بخشی ازمقاله «هزاره‌ها و بحران هویت» اثر نگارنده - http://.armans.info/2006/01/09/1490.html

[17] - جواد محسنی، افغانستان، هویت ملی افغانی؛ پنداریا واقعیت؟ در مجموعه مقالات سمینار افغانستان و نظام سیاسی آینده، قم، زلال کوثر، 1381، ص 24.

[18] - مصاحبة اختصاصی نگارنده با آقای حاج کاظم یزدانی، کابل 29/6/1386.

[19] - رضا شاذاب، هویت قومی‌هزاره‌ها وسادات هزاره، سایت آرمان.- http://.armans.info/2006/01

درباره وبلاگ

باسلام !
به وبلاگ خودتون خوش امدید
امیدوارم که لحظات خوشی را در این وبلاگ سپری کنید
و با نظرات خود معایب و محاسن را به ما اطلاع دهید تا
وبلاگ خوبی را به شما ارائه دهیم
mehdi0093@yahoo.com با تشکر
مدیر وبلاگ : محمد مهدی

چت روم

كد چت روم

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • این وبلاگ چطور بود؟





نویسندگان

افغانستان
www.parastoye_afghan@yahoo.com